دلگيرم از اين غربت و اين شهر خيالي
نفرين به قفسواره و اين بي پر و بالي
افسوس! که اين ماهي افسرده به مرداب
هم خواب لجن بيند و هم آب خيالي
نه ... سهم من اينگونه نبوده ست که هر فصل
رويانده به باغ دلم از غصه نهالي
تقويم، تسلسل شده با فصل خزان ست
تا رويش گل هاي غمت نيست مجالي
اي دوست! لگدمال زمانش نکن، اين عشق
گلبوته ي گلدان دل است، نه گل قالي
اين ميوه ي دلتنگي من سرخ و رسيده ست
اما چه ثمر؟ دست تو برچيدن کالي
اکنون من و آن خاطره ي «کوچه و مهتاب»
«بي تو، من از آن کوچه گذشتم ... به چه حالي!!»


