تبليغاتX
تار خزان تنيده بر پنجره هاي بسته اَت
 
   
 

 

با سلام خدمت شما عزیزان که به وبلاگ من سر می زنید امیدوارم از شعرهای زیر لذت ببرید. لطفا نظر یادتون نره ........!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 


″حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...



"جواب فروغ فرخ‌زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...




"جواب جواد نوروزی"


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
دیگر بهانه مرهمی بر دیدگان تر نزد
حتی ترانه شبنمی بر زخم نیلوفر نزد

طرحی در این دل خانه بست: کاین زیستن افسانه است
اما بهار چیره دست مُهری بر این باور نزد

رنگین شده ست زندگی از قصه ی بیچارگی
بر خانه ی بی خانگی دیوانه ای هم در نزد

این دل که تنها در قفس نام ترا می خواند و بس
دیگر به کوی هیچ کس غیر از تو بال و پر نزد
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
ای چشم من! ابری مگر، اینگونه می باری؟
ای دل! چرا از روزگار اینگونه بیزاری؟

ای غم! برو دست از سرم بردار دیگر
هان؟ ... جز منِ خسته مگر کاری نداری؟

ای ماه من! همدرد من! تنهایم امشب
تو هم، چو من، از غصه اش شب زنده داری؟

در غربتش خون می خورم هر دم به یادش
این شعرها می گویم از خونابه خواری

ای عمر من! دیگر بس است بی او گذشتن
چیزی ندارد این نفس جز شرمساری
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
دلم بارانی است و زخم ها را مرهمی باید
صدای آشنایی از پس کوچه نمی آید
من امشب زیر آوار دلم صد پاره می گردم
و تو خود را به نادانی در اینجا می زنی شاید


نگاهت کوچه ای بن بست و من دلداده ی آنم
تمام حجم این بن بست تاریک است و می دانم
از این تکرار بی زارم که می آیی نمی مانی
شکایت می کنی هر شب چرا غمنامه می خوانم


من و َآیینه ها یک عمر با هم بی کلک بودیم
فضای حرمت شب را به صد تهمت نیالودیم
تو با این سنگ سنگین نگاهت – نازنین من
شکستی حرمت و آیینه را – دیگر نیاسودیم


تو یک شب بی خبر رفتی و از دست تو دلگیرم
تقاص قصه های مرده را ازشب نمی گیرم
خدا می داند از چشمی که بارانی است پنهانی
من از روزی که رفتی با دلم بد جور درگیرم!   
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
سهم صدای عاشق یک آسمان ستارست
تندیس مهربانی بی دوست پاره پاره است

قلبی پر از شقایق با عشق می گدازد
حرفی جدا ز احساس در عشق حرف یاوه است

جام ترانه دستم در کوچه های مستی
یاری که بی وفا شد ملزوم صد گلایه است

آیینه ای سپید است نقش و نگار ذهنم
احساس شعر و شاعر محتاج یک اشاره است

دلداده خدا باش تا عشق را بدانی
کان دل که بی خدا شد از پایه بی بهانه است
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
این ترم دلم دچار وسواس شده

بد بین به تراز و کیل و مقیاس شده
دائم ز من ِ فلک زده می پرسد

درسی که نخوانده ای چرا پاس شده   
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
چند وقتیست که دست تو نگهبان من است
خنده ات مرهم افکار پریشان من است

گل مینای تو در فاصله ها گم شده بود
تو نباشی همه شب , شام غریبان من است

چه سکوتی است که احساس تو را پوشانده ؟
من فدای همه احساس تو که جان من است

من بیایم ؟ تو می آیی ؟ چه کنم آخر سر؟
سر راه قدمت , چشمه ی گریان من است

تو صدا کن که دلم صوت تو را می خواهد
بی تو این قافیه ها نقطه ی پایان من است

بند بند تن من , با نفست می رقصد
تو می آیی وّ همین قدرت ایمان من است

من که مبهوت نگاه تو شدم , می دانی
راز چشمان تو دروازه ی قرآن من است

افتخار است بگویم به تو محتاج شدم
گریه بر شانه ی تو , لحظه ی درمان من است
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
ای خاطرات رفته ام! در عشق بی حاصل بسوز
چون دفتر شعر و غزل سر تا به پا کامل بسوز

من قوی زیبای تواَم، کاشانه ام آغوش توست
دریا! چه میگویی مرا یکباره در ساحل بسوز؟

من در عطش خشکیده ام، شب های بارانی کجاست؟
هان ... ای کویر تشنه! در اندیشه ی باطل بسوز

باز این هوای بی کسی دل را به آتش می کشد
در شعله ای از غربتش ای دل! بسوز، ای دل! بسوز
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
در ابتدای راهم و ... آری ... / نشسته ام
غمگین تر از تمام غزلهای خسته ام

دیگر به انتظار کدامین طلوع عشق!!؟
«پرواز با تو» راز رسیدن به دسته ام

فرخنده! خاطرات تو همرنگ حسرت است
با شعر و گریه، شیشه ی شب را شکسته ام

چون بادبادکی شدم اما هوا نرفت
بیچاره روح خسته و دنیا گسسته ام

حالا تمام فاصله ها هم دخیل توست
حتی بهانه را به ضریح تو بسته ام

«ققنوسِ» شهر قافیه ها پرکشید و مُرد
در سوگ بیت هفتم شعرم نشسته ام

---------------------------------------------------------------
غربت، طنین صدا را گرفت، بُرد
شعرم بدون تو مهر سکوت خورد

این دل، شکار غزل های غم شده ست
دیگر چه می تنی ای عنکبوت! مُرد
---------------------------------------------------------------
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
یخ کرده ام از غصه در دم می کُشد سردی مرا
در دشت های بی کسی آواره ام کردی مرا

ای عشق من قانعم بر سوختن نه ساختن
با سوزش پروانه سان - اینگونه پروردی مرا

دلتنگ پروازم ولی این روزگار بی حیا
ترسم که در اوجم زند با تیر نامردی مرا

با خنده هایت سبز بود این برگهای زندگی
اما همان باد خزان داد ارمغان زردی مرا

هر مرغ آزاد و رها بینم ترا یاد آورم
من در قفس بودم ولی تو یاد ناوردی مرا

با بالهای این غزل همچون پرستوی خیال
از دشت و دریای جنون تا ناکجا بردی مرا
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
گشت این دل مجنونم از عشق تو ویرانه
با من دل محزونم قهر است و بیگانه

تا روی ترا بینم حیرانم و سرگردان
همچون پرستوها از لانه و کاشانه

عشقت ندهم از دست ، نقشش به دلم بر بست
هرچند ز عشق تو مجنونم و دیوانه

گرچه دلم حیران است ، از عشق رخت هر دم
لیکن غم عشق تو کرده ست در آن لانه

شمعم که به یاد تو میگریم و می سوزم
با یاد تو ای جانا شمع گشت چو پروانه

در زلف پریشانت دارد دل من منزل
ترسم که بر این زلفت هر لحظه زنی شانه

هم آن دل بی رحمت هم این دل بیچاره
چون لیلی و چون مجنون گشتند چو افسانه

زاندیشه هجر تو چون مرغ شباهنگم
کنج قفسی تنها بی آبم و بی دانه
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
به قافیه می کشونم حاصله دردم
تشبیه ناشدنیه حسو حال سردم
کاری از قافیه بر نمیاد
چرا این روزای سگی سر نمیاد؟
تلخییه نگاههشو حس میکنم
بازم میشینم مدام فک میکنم
خاطرهات پاک شدنی نیست
خالیه دستام پر شدنی نیست
گذر ثانیه بی تو سالی میشه
تو نباشی
زندگی از فردا خسته میشه
جون میگیره تو خلوتم فکر تنهایی
تکرار میشه کابوس شبای بیداری
بیمارم دارم جون میکنم از عشق تو
خیلی وقته غم اومده به جای تو
وقتی پر و بالمو تحمیل زندونت بسته بود
اخرین واژه ی دفتر شعر من سقوط بود
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
ز سرد مهریِ فصل بهار میمیرم
بیا! ... دوباره من از انتظار میمیرم

[طلوع خاطره در هاله ای پر از حسرت]
برای هر دو نگاهت دو بار میمیرم

هنوز فاصله ها جاده های یخ زده اند
و باز - تا تو رسیدن - خمار - میمیرم

نبودنت قفسی را تنیده بر تنِ من
و بودنم شده فکر فرار / میمیرم ....

به قایقی که سوارم ... نه تا جزیره ... ولی
دلم خوش است که دریا کنار میمیرم

تهی تر از تو ام و هم پُر از تو ام، ای عشق!
به مرگِ حوصله ها - بی شمار – میمیرم

غروبِ مبهم سرخی در انتظار من است
بیا! ... دوباره من از انتظار میمیرم
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
یک امید و یک لبخند، آرزوی قلبم بود
هرچه زندگی کردم این دو آرزو کم بود

روزهای طولانی غربت غروب و شب
خوابهای هول انگیز ساقه ی دلم خم بود

هم ستاره بود و ماه هم زمین و هم دریا
سهم من از این دنیا دیدگان پر غم بود

چون سکوت باید کرد در سکوت می گویم
یک امید و یک لبخند آرزوی قلبم بود
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

زخمي زدي به بالم تا در قفس بمانم
تا با صداي زخمي از خستگي بخوانم :

«اين آشيانه بي تو شور و نوا ندارد
پوسيده ام در اينجا, اي شور آشيانم!»

سر مي کشم شراب از خونابه هاي غربت
تا خود به جوشم آرد، وآتش زند به جانم

زخمي ترين شکارت جان ميسپارد از درد
اين زخم خورده ي تو آري منم - همانم

من زخم خورده بودم، بالي دوباره دادي
از چه دوباره بر من زخمي زدي؟ ندانم

از خستگی برآورد این زخمی از دل خویش
فرياد آخرين را: «برگرد آسمانم!»

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

تو آن گل عشقی که بنده خار توام
من آن پرستوی تنها که از تبار توام

ترانه ات که به رنگ جفاست لیکن
بخوان که دلخوش نوای تار توام

طنین غزلهای من! چه غریبانه می روی
ز شهر عشق و غزلها که غصه دار توام

دریغ ز قطره صبری که مرهمم باشد
که در فراق تو من همیشه بی قرار توام

اگر چه خود غریبم و تنها دلم گوید
هماره یار تو و در کنار توام

چه بی بهانه گذشتی بر آسمان دلم
که بعد تو به فکر تو و هم به کار توام

به چشمهای قشنگت به دیده ام بنگر
نگار من! ببین که چشمه سار توام

به فصل غربت و دردم ترانه هایم سوخت
بهار من تو بودی و من به انتظار توام

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

از چه بگويم اي بهار؟ محرم و غمگسار دل؟
نيست توان گفتم از غم بيشمار دل

شب همه شب به انتظار با غم تو نشسته ام
ثانيه ها شمرده ام سر رسد انتظار دل

من كه به ياد تو خوشم با همه درد روزگار
ساز نمي شود مرا سوزش پر شرار دل

آنكه در آسمان شب در پي تك ستاره ايست
دلخوش مه نمي شود چون نبود قرار دل

ياد تو چون چراغ شد تا برسم به آفتاب
پر كشد آروزي من در شب تير و تار دل

اشك! نبيند اين دلم ماه رخ نگار خود
شيشه چشم را بشوي تا برود غبار دل

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

دانی که دلم در غم عشقت به چه حال است؟
دیدار رخت بر دل من نقش خیال است

در خواب همیشه رخ زیبای تو بینم
در آینه یک بوسه ز رخسار تو چینم

غوغای دلم بین و بر این دل گذری کن
بر ساحل چشمان من امشب نظری کن

این دل ز تمنای وصالت همه رشک است
واین چشم ز دوری و فراقت پر ِ اشک است

گر نور رخت بر دل بی تاب نتابد
خون گرید و این دیده ی بی خواب نخوابد

<>
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

«با خستگي از غربت در جاده ي تنهايي
از اين عطش دلسوز تا وادي رسوايي»

اين قصه ي بي پايان راهي ست که من رفتم
يك عشق بهاري يا دِقـواره ي دنيايي؟

دل، پيله اي از عشقت چون بافته بود آنـَـک
آن «کرم ِ رهايي» شد «پروانه ي شيدايي»

مهمان غمت بودم در يک شب مهتابي
تا «ياد تو» کرد از من جانانه پذيرايي

شعري که مرا «با تو» تا چلچله ها مي برد
اکنون دگرَم «بي تو» با خود نبَرد جايي

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

مي ري و چشام ميشن غرق نگات
تنگ ميشه دلم واسه برق چشات

نازنين! اگه مي ري عشقو نبر
دوس دارم عاشق بمونم كه به پات ...

مگه غیر از بوسه هات من چی دارم؟
مهربون! یادم نمی ره بوسه هات

کاش ميشد پيشم بودي، باز دوباره
تو صدام کني، بگم : « عشقه صدات »

مي دوني!؟ دلم چه قد تنها شده
همیشه پَر ميزنه توي هوات

با خودش شعر ميخونه، غزل ميگه
هي ميگه : « خيلي دلم تنگه برات »

هیشکی واسه دل من، « تو » نمیشه
آره عشقم! هنوزم خالیه جات

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 
وقتی حالت بده روحت بی پناهه

می بینی هر کاری کردی اشتباهه

وقتی کم کم به کسی وابسته می شی

چون از شب بی نوازش خسته می شی

وقتی آروم شدنت خیلی بعیده

اینجا یکی هست که به حرفات گوش می ده

وقتی بجز شب هیچ رنگی تو چشات نیست

وقتی کسی اندازه ی تنهایی هات نیست

وقتی گم می شی و می ترسی دوباره

می فهمی هیچ کس مثل من دوست نداره

وقتی دلت به صد در بسته رسیده

اینجا یکی هست که تو دستش یه کلیده

برگرد به من-مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه

برگرد به من-مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه ...
 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
   
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

من به ديوانه دلِ شب زده شهرت دارم
با غم عشق تو پيمان رفاقت دارم

دل من کوچه ي تنهايي و بي هلهله است
رهگذر! بي تو، نه اين کوچه ي خلوت دارم

غنچه ي وا شده در باغچه ي دلتنگي!
چون دل سبزه هنوز از تو طراوت دارم

بي تو، آئينه ی تصوير سکوتم. وَ فقط
از تو با لاله و نسرين سرِ صحبت دارم

ديرگاهي ست که شعر و غزلم گشته « سپيد »
من به اين « غربتِ بي قافيه » عادت دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

چرا امشب چو من غمگيني؟ اي ماه!
منم افسرده ام، مي بيني اي ماه؟

در اين غربت دلم مي سوزد از درد
تو هم دلداده ي پرويني اي ماه؟

هواي بي کسي سنگين تر از سنگ
مرا له کرده اين سنگيني، اي ماه!

هميشه کوه جانم تيشه خورده ست
دل فرهادم از شيريني، اي ماه!

ز بس کاين قصه را با غصه گفتم
غزل شد ابر فرورديني اي ماه!

شبی از غصه اش می میرم آن شب
که پشت پرده ی پرچینی ای ماه!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

یخ کرده ام از غصه در دم می کُشد سردی مرا
در دشت های بی کسی آواره ام کردی مرا

ای عشق من قانعم بر سوختن نه ساختن
با سوزش پروانه سان - اینگونه پروردی مرا

دلتنگ پروازم ولی این روزگار بی حیا
ترسم که در اوجم زند با تیر نامردی مرا

با خنده هایت سبز بود این برگهای زندگی
اما همان باد خزان داد ارمغان زردی مرا

هر مرغ آزاد و رها بینم ترا یاد آورم
من در قفس بودم ولی تو یاد ناوردی مرا

با بالهای این غزل همچون پرستوی خیال
از دشت و دریای جنون تا ناکجا بردی مرا

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

امشب ای دوست! هم آغوشم باش
بهترين زمزمه در گوشم باش

ای که آغوش تو از جنس حرير!
در برم گير, چو تن پوشم باش

ظلمت شب شکن ای اختر من!
و چراغ شب خاموشم باش

بوسه ات ناب ترين باده ی من
ساغرا! بوسه بده، نوشم باش

شاهي و شهر دلم لايق توست
حاکم اين دل مدهوشم باش

آينه! با تو منم آينه ام
بينهايت شو و منقوشم باش

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

گر در قفسی بودم دلخوش به تو بودم من
حالا پس از آن آتش, خاکستر و دودم من

بر فرش دلم بودی خوش نقش ترین, ای یار
بی نقش و نگار تو, بی تارم و پودم من

بر گونه ی بی رنگم گلبوسه از آن لب بود
هر لحظه گلت با اشک سيراب نمودم من

دریاب مرا دریا! بی ابر تو خشکیدم
یک چشمه ی بی آب و نه قطره نه رودم من

ای قافیه های ناب, هم رنگ می و مهتاب
بی تو غزلی از عشق، جز غم نسرودم من

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

تو کيستي که بعد از تو خوابم نمي برد؟
بي تو به شهر جنون, شرابم نمي برد

پرواز کن ترانه ي من به بال خيال
پرواز کن آنجا که عقابم نمي برد

من - با غزل - تا نا کجاي عشق رفته ام
تا - تو - حتي فریب ِ سرابم نمي برد

آن سوي پرده هاي شبي؟ نازنین من!
آنجا که تلألوء مهتابم نمي برد

يا ماوراي کهکشان و خانه ي عشق؟
جايي که پرتو آفتابم نمي برد

ديگر ترانه هم از پرواز وا مانده است
او نيز راه به حال خرابم نمي برد

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
   
 

در خانه ی دلتنگی له گشته ام و بی هوش
آوارترین دیوار از ثانیه ها بر دوش

قصر دل من اکنون ویرانه ی تنهایی ست
آوار تر از آوار ، خاموش تر از خاموش

یک حادثه ویران کرد
. آن چیست؟
. نمی دانم
یا منظره ای در چشم ، یا زمزمه ای در گوش

آوَخ که در این سرما ، یخ کرده و تب دارم
غرق عرقم از تب ، وز باده ی غم در جوش

امشب که غمش با من در خانه ی تنهایی ست
در پرده و در خلوت گیرم به بر و آغوش

با اشک درآمیزم صد بوسه بر او هر چند
از بوسه ی بی مهرش شد گونه ی من مخدوش

 
 
 |    نوشته شده توسط علی افتخاری
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور